![]() |
![]() |
|
| هرچه از دوست رسد نیکوست |
|
هر روشنی طلیعه انوار مادر است سلام به همه دوستای گلم به خدا هر کاری کردم یه چیزی درباره مادر بنویسم که حق مطلب رو ادا کنه نتونستم ولی به همتون میگم ایشالله که مادراتون صد سال زنده باشن و سایشون روی سرتون باشه مادر من که عمرشو داده به شما ولی به تمام مقدسات قسم میخورم که هر روز و هر لحظه که میگذره بیشتر جای خالیشو احساس میکنم بعضی ها فکر میکنن اگه مادر بره ادم یواش یواش عادت میکنه ولی من هنوزم دلم میخواد که سرمو روی پاهاش بذارم و دستاشو ببوسم و به اون که از همه عالم و ادم بیشتر دوستش دارم بگم به خدا بهشت نمیرم اگر تو اونجا نباشی مادر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:57 توسط مجتبی حیدری |
|
|
سلام .
میگن ۲۸/۳ یعنی ۸ روز دیگه تولدمه . . .
اینم چند تا عکس یادگاری
منو داش احمد عابدزاده ---------------------------
منو افشین امپراطور -----------------------------
منو یک مرد مرد -------------------------
منو خرزو خان ------------------------
منو قلیوووووووووون ----------------------------
منو برف |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 4:39 توسط مجتبی حیدری |
|
|
به سالروز وفات امام راحل فقط دو روز باقی مانده و واقعا نمیدونم درباره این مرد بزرگ چی بنویسم اما بالاخره تصمیم گرفتم نامه عاشقانه و معروف امام جوان در ان ایام رو که برای همسرش نوشته بود براتون بذارم تصدقت شوم، الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آیينه قلبم منقوش است. عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد ميگذرد؛ ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد، خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم. حقيقتا جاي شما خالي است. فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد. جاي شما خيلي خيلي خالي است. دلم براي پسرت [سيدمصطفي] قدري تنگ شده است. ... ايام عمر و عزت مستدام . تصدقت . قربانت این نامه در فروردین سال 1312 هجری شمسی نوشته شده است . حضرت امام برای عزیمت با کشتی به عربستان و انجام اعمال حج به بیروت رفته بودند . در این زمان فرزند امام ( آقا مصطفی ) سه ساله بودند . منبع نامه صحیفه ی نور جلد اول صفحه دوم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:15 توسط مجتبی حیدری |
|
|
و اينك لحظه وداع با علي (ع) ! چه دشوار است . اكنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! ... آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند. لحظه اي گذشت و لحظاتي ... ناگهان از خانه شيون برخاست. پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روي محبوبش ـ كه در انتظار او بود ـ گشود. شمعي از آتش و رنج ، در خانه علي خاموش شد و علي تنها ماند . با كودكانش. از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند ، گورش را كسي نشناسد و ... و علي چنين كرد . و علي كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بي پيغمبر، بي فاطمه. همچون كوهي از درد، برسر جنازه زهرا نشسته است .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:15 توسط مجتبی حیدری |
|
|
يا حسين اگر چه روزگار مرا از تو دور انداخت و دست مرا از یاری تو کوتاه کرد ... اینک صبح و شام بر تو زاری و ناله نموده و به جای اشک برای تو خون گریه می کنم ... فرازهایی از زیارت ناحیه مقدسه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:36 توسط مجتبی حیدری |
|
|
معلم يک کودکستان به بچه هاي کلاس گفت که ميخواهد با آنها بازي کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکي بردارند و درون آن به تعداد آدمهايي که از آنها بدشان ميآيد ، سيب زميني بريزند و با خود به کودکستان بياورند .!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:55 توسط مجتبی حیدری |
|
|
روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک دِه برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند،چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند . در راه بازگشت و در پایان سفر ،مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود پسر پاسخ داد:عالی بود پدر! پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟ پسر پاسخ داد:بله پدر! و پدر پرسید :چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد ما در حیاطمان، فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفای پسر ،زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان که ما چقدر فقیر هستیم!... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 4:15 توسط مجتبی حیدری |
|
|
هر سال همینطوره. موقع عید که میشه همه میخوان غم هاشونو فراموش کنن همه در حال بزم و شادی هستند همه خوشحالن انگار این روزا همه مشکلاتشونو فراموش میکنن خنده مستانه ای بر روی لبهای همه نقش بسته اما به قول حاج اقای امجد
بر هم زنید یاران این بزم بی صفا را مجلس ( عید ) صفا ندارد بی یار مجلس ارا
الهی ما را از عشاق او قرار بده
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:50 توسط مجتبی حیدری |
|
|
یامقلب القلوب و الابصار شخصی در حال خواندن دعای یا مقلب القلوب بود وقتی به حول حالی الی احسن الحال رسید گفت حول حالی الی حال دوستانش به او گفتند چرا اینگونه دعا خواندی و او در جواب گفت من الان در بدترین حالت ممکن هستم و خداوند هر طور که بخواهد حالم را عوض کند بهتر از حالیست که اکنون در ان به سر میبرم دوستان عزیزم براتون بهترین ارزوها رو ارزو میکنم در لحظات زیبا و معنوی تحویل سال ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید یا حق |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:27 توسط مجتبی حیدری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ناصحم گفت! که جز غم چه هنر دارد عشق
گفتم ای خواجه عاقل هنری بهتر از این؟ |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|